|
"لقاء الله"
امید آزادی، ایران
همه تأسف من ازاین است که دشمن
واقعی ام وجود خارجی ندارد!
یادم می
آید در دوره ی دبیرستان در کتاب زبان انگلیسی مان درسی
داشتیم به نام
«Golden touch». موضوع آن
هم این بود که فردی آرزو داشت دست به هر
چیزی بزند طلا شود. از قضا
آرزویش برآورده شد و دست به هر چیزی که می زد طلا می
شد.
در ابتدا مرد خیلی خوشحال بود و
تمام وسایل خانه ا ش را به اشیا طلایی تبدیل کرد.
ولی این خوشی دیری نپا یید
چون دیگر نمی توانست هیچ چیزی بخورد. در آخر نیز
هنگامی
که دخترش می خواست به او دسته گلی
هدیه دهد، دستش به او خورد و دخترک به یک مجسمه ی
طلایی تبدیل شد....
منظورم
از این روده درازی اولیه این است که: تابستان امسال در
تمام رسانه ها بحث از این
بود که سال قبل سال کم بارشی بوده واحتمال قطع آب در
برخی
شهرها وجود دارد و همه دعا می
کردند که امسال سال پر بارانی باشد.
من نیز
همچون سابق مشغول به کار « بیکاری» بودم! وچون شنیدم
که
در مرکز استان کار زیاد پیدا می
شود، به همراه خانواده در اوایل پاییز به آنجا
رفتیم و در خانه ی یکی از
اقوام مان ساکن شدیم. واز آنجایی که خانه هم نداشتیم
به
ناچارجویای یک « کارخانه»ی مناسب
شدم. در مورد « کار» حتی چند پارتی کت و کلفت و
نیمه کلفت، به واسطه ی قوم
و خویش مان پیدا کردم و حتا نزد برخی از آنها فرم
درخواست کار را هم پرکردم
ولی همگی بعد از چند روز خبر می دادند که به علت تقلیل
بودجه از طرف دولت به نصف
مقدار تعیین شده ی قبل، کارها خوابیده است و بنابراین
آنها هم مجبورند کارگاه های
خود را تعطیل و پرسنل خود را اخراج کنند. (البته این
بخشنامه از طرف دولت جدید
که به تازگی شروع به کار کرده بود صادرشده بود ودلیل
آن
هم به خاطرصرفه جویی در هزینه های
اضافی عنوان شده بود!)
خودم نیز به چند کارگاه سرزدم وحتا
برای کارگری در یک تولیدی
پوشاک رفتم. ولی آنها
نیزسابقه ی کار می خواستند که من نداشتم. بی انصافی
خواهد بود
اگر این را نیز نگویم که دریک شرکت
پخش لوازم آزمایشگاهی هم ثبت نام کردم. کارفرمای
آنجا قول مساعد داد و گفت
حتما شما را صدا خواهیم زد. ولی اگر شما صدای او را
شنیدید من نیز شنیدم. البته
حدود هشت نه بار مراجعه کردم ولی او هر بار می گفت:
"گفتم که؛ خودمان صدا می زنیم!"
[an error occurred while processing this directive]
چند بار نیز به فرمانداری و
استانداری رفتم. در فرمانداری ابتدا
اجازه ندادند داخل شوم چون
لباس آستین کوتاه پوشیده بودم! دوباره که مراجعه کردم
(
البته با پیراهن آستین بلند) به من
گفتند: « باید به استانداری بروی. اصل کار تو
مربوط به آنجاست و دست آنها
بازتر است». البته این را نگهبان دم در گفت چون برای
گفتگو با فرماندار لازم بود
از قبل نوبت بگیرم که آن هم درست یک هفته بعد بود.
بنابراین به استانداری
رفتم. آن روز سه شنبه بود. آنجانیزگفتند :« باید نوبت
بگیری.
پنجشنبه این هفته نه، پنجشنبه هفته
ی بعد رفتم گفتند: «استاندار تا چند هفته میزبان
چند وزیر و رییس می باشد
بنابراین تا چند هفته نوبت نمی دهیم». به ناچار
مشکلاتم را
با همان فرد که ویزیت
ملاقات می داد بطور خلاصه در میان گذاشتم و گفتم که
دنبال کار
می گردم. گفت:« شما نباید اینجا
بیایید چون هدف مسؤلان این است که مشکل بیکاری را
برای عموم رفع کنند
بنابراین برای یک فرد خاص کار پیدا نمی کنند!»
و اما در مورد خانه: با پول ناچیزی
که داشتیم وهر روز نیز ازآن
کم می شد، جایی نتوانستیم
دست وپا کنیم. تازه اگر مقداری از وسایل ضروری مان را-
که
نداشتیم- می فروختیم، با این
اوضاع بیکاری و بی پولی, چگونه می توانستیم ما یحتاج
خود را برآورده کنیم و
همچنین اجاره خانه مان را بپردازیم؟ البته قوم و خویش
مان
نیز اصرار می کرد که: «دنبال خانه
نباشید و همین جا بمانید». ولی تا کی می توان
همین جوری درخانه کسی ماند؟
با این وجود چاره ای نداشتیم و ماندیم.
در این گیر
ودار دعای مردم مومن مستجاب شد و بارانی بارید
باریدنی. از اوایل صبح تا
حدود ساعت سه بعد از ظهر بارانی شدید و یکریز بارید و
همه
مجبور شدند جل و پلاسشان را جمع
کنند و روی هر چیزی که می توانست ارتفاع کمی- حتا
به اندازه ی چند سانتی متر-
از سطح زمین ایجاد کند بگذارند. در ابتدا آجر بود که
زیر یخچال و وسایل برقی می
گذاشتیم. ولی مگر فایده داشت ! حتا بلوک هم چاره ساز
نبود چون آب ( آب که چه عرض
کنم؛ فاضلاب) همین جور بالا می آمد تا اینکه ارتفاعش
به
بیش از پنجاه سانتی متر از کف اتاق
رسید!
هفت شبانه روز را خارج از خانه ودر
یک مرکز بهداشت که کار
ساختمانی اش رو به پایان
بود به سر بردیم. دیگر نمی دانستم چه کار کنم؟ احساس
می
کردم دستم را به هر چیزی که می
زنم، به چیزی تبدیل می شود همرنگ طلا که نمی خواهم
اسم آن را بیاورم. کار ما
شده بود این که هر چند ساعت به چند ساعت سری به خانه
بزنیم و عمق آب را اندازه
بگیریم و ببینیم که چند میلی متر پایین تر رفته است.
این
را نیز اضافه کنم که همه ی آبی که
در محله ما بود مربوط به بارش باران در همان جا
نبود بلکه آبهای جاری
شهرکهای اطراف – که از شهرکی که ما در آن جا ساکن
بودیم, بلند
تر بود ند – نیز به آنجا
سرازیر می شد. مضافا اینکه کوچه ای که در آن بودیم خط
القعر شهرک بود.
اما مشکل اصلی کار از سیستم
نادرست شبکه
فاضلاب بود. پیمانکار آن بر
این اعتقاد بود که سیستم فاضلاب، مخصوص آبهای مصرفی
خانوارهاست وآبهای جاری و
نزولات آسمانی شبکه ی دیگری می خواهد که مسؤلیت ساخت
آن
با شهرداری است و به سازمان آب و
فاضلاب ربطی ندارد. در جواب, شهرداری می گفت: « پس
مساله ی آب بارانی که در
حیاط و روی پشت بام ها می ریزد چه می شود؟» و فاضلاب
(!) جواب می داد: « ما پیش
بینی کرده ایم که آب آنها نیز ظرف بیست چهار ساعت یا
از خانه
ها خارج خواهد شد یا در زمین فرو
می رود و یا بخار می شود.» ( برهان از این منطقی
تر!) تخم سگ مطلب این که
برای شهرکی با بیش سی چهل هزار نفر جمعیت، لوله ی
فاضلاب
مرکزی هشت اینچی کار گذاشته بودند!
بگذ ریم. بلاخره با تمهیداتی ( از
جمله حفر کانال و نصب چند
موتور پمپ ) آبها را کشیدند
و مردم به خانه های خود بازگشتند و مشغول شست و شوی
قالی و موکت و رختخواب و
ظرف و ظروف و در و دیوار و پنجره و... شدند. یک هفته
گذشت
ولی هنوز زمین و در و دیوار نم
داشتند. دوباره نمی دانم کدام مومنی دعا کرد که
باران ببارد و این بار نیز
دعایش مستجاب شد! گرچه باران کم کم می آمد ولی از آنجا
که لوله ی فاضلاب باریک بود
و زمینها باتلاقی و خورشید هم پشت ابرها پنهان بود،
آب
کم کم بالا می آمد و خطر سیل
گرفتگی بیشتر و بیشتر می شد. به ناگاه از کوره در رفتم
و فریاد کشیدم: « بابا
نخواستیم! آب نخواستیم!» و چون حرفم از ته دل برآمده
بود
مستجاب شد و باران بند آمد! اما
وقتی برای قضای حاجت به دستشویی رفتم دیدم دعایم
جهان شمول بوده وحتا یک
قطره آب هم محض رضای خدا درلوله ی دستشویی نیست! به
ناچار
یکی را صدا زدم تا مقداری از آب
سرد پارچی که در یخچا ل بود برایم بیاورد!
بی آبی چند روز ادامه داشت. و من
که دیگر از این نوع زندگی به
تنگ آمده بودم گفتم: «خیلی
مسخره است نه؟! آخه وقتی نه کار داری؛ نه خانه، نه
زندگی
و نه آب، این « برق» چیز مزخرف و
وصله ی ناجوری نیست؟» هنوز حرفم به انتها نرسیده
بود که تمام وسایل برقی
خاموش شدند. ابتدا نمی دانستم چه شده ! خیا ل می کردم
سیمی
اتصالی کرده و فیوز پریده ولی وقتی
د یدم تمام محل در خاموشی مطلق به سر می برد، به
معجزات خود ایمان آوردم و
تصمیم گرفتم در مورد « گاز » هیچ حرفی نزنم! و چون از
آن
نوع زندگی نیز خسته شده بودم، با
خانواده صحبت کردم تا به تهران بروم و دنبال یک «
کارخانه» ی دیگر بگردم. ولی
کاش بدون اینکه صحبتی کنم تصمیمم را عملی می کردم چون
فردای همان شب روزنامه ها
به نقل ازیک مسؤل نوشتند: « بیکاری در تهران نسبت به
شهرستانها بیشتر شده است.»
من هنوز هاج و واج مانده ام و نمی
دانم کی و کجا د ست من
ناغافل به خدا رسیده است!
|