سفر به
تبریز
گزارش
تکمیلی
سهند پایدار، ایران
هفته گذشته گزارشی کوتاه از سفرم به تبریز را
نوشتم که به خاطر خیلی
مسائل ناقص و با عجله یادداشت شده بود و نواقص
زیادی داشت و خیلی بحث ها و وقایعی
را که در آنجا برایم پیش آمده بود را
نتوانسته بودم درج کنم .
[an error occurred while processing this directive]
هنوز به تبریز نرسیده بودم که بوی رعب و وحشت
قابل استشمام بود .
پلیس راه تبریز، قبل از ورود اتوبوس به شهر
جلوی ماشین ها را میگرفت و برای هر
کسی که از قیافه اش خوشش نمی آمد چند
ساعتی مزاحمت ایجاد میکرد . وقتی هم که به خود
تبریز رسیدم نزدیک ظهر بود . شهر بوی
اعتراض و حرکت می داد و از طرفی هم رژیم تمامی
سعی خود را میکرد که جو را پلیسی و رعب
آور سازد . چهره بانک سوخته و شیشه های
شکسته مراکز تجاری و دولتی در چهار راه
آبرسان چون تابلویی از چهره خشمگین مردم
و نفرت انسانها از رژیم اسلامی در شهر
خود نمایی می کرد . چهره های
خود مردم نیز چنان کسی که منتظر زدن
ضربه نهایی باشد گره خورده و مسمم بود . هنوز
به دوستانم برخورد نکرده بودم و با کسی
درباره اعتراضات صحبت نکرده بودم و با یک
پیش قضاوت اشتباهی که فکر میکردم این
اعتراضات ماهیت ناسیونالیستی دارد داشتم شهر
را وارسی میکردم . چند ساعتی گذشت تا
عصر آن روز ( شنبه ) با دوستان قدیمی ام قرار
ملاقات گذاشتم . در مرکز شهر با هم قرار
گذاشتیم شروع به قدم زدن کردیم و حرف
میزدیم . خبر دستگیری چند نفر از هم
محلی ها و دوستان قدیمی ام را دادند و خودشان
هم میگفتند که هر لحظه است که دستگیر
شوند . درباره فراخوان روز بعد (یکشنبه ) و
موضع اعتراض صحبت میکردیم . در تمام بحث
هایمان میشد نفرت آنها را از رژیم و درد
مشترکشان را با تمام مردم جامعه ایران
دید . می گفتند ما قصدمان شروع حرکت انقلاب
ایران است. به خاطر نبود امکانات و
حقوق اولیه انسانی است. به خاطر فقر زیاد حاکم بر
آذربایجان است و نبود دیگر حقوق ابتدایی
هر انسان به خاطر این رژیم فاشیست و ضد بشریست
. سعی میکردم با سیاست حزب آشنایشان کنم
.و تا دهن باز کردم و گفتم برید رو خط تی وی
ها و نگذارید اخبار را فاشیست های قومی
به نفع خود پخش کنند خودشان برایم برنامه
مینا احدی را تعریف میکردند. احساس
غرور خاصی بهم دست داده بود و برای اولین بار بود
که از این که کانال ما در مسیر تل استار
قرار دارد احساس رضایت میکردم . چون کانال پان ترکیستی
گوناز هم در همین مسیر قرار گرفته و
جهت گیری انسانی حزب کمونیست کارگری در
مقابل سیاست قوم پرستانه و ضد بشری آنها
بازتاب خوبی به بار آورده بود .
البته باید عرض کنم که برای حرف زدن مجبور
بودیم تو کوچه پس کوچه
های خلوت برویم و هر وقت که کسی از کنار مان رد
میشد مجبور بودیم یا حرفمان را قطع
کنیم یا موضوع بحث را برای چند لحظه ای
عوض کنیم تا متوجه حرف هایمان نشوند. چون
عوامل لباس شخصی و اوباش رژیم در شهر
پراکنده بودند و مانور ظلم و رعب و وحشت
میدادند. چنان جوی را حاکم کرده بودند
که حتی حرف زدن درباره اخبار اعتراضات جرم
محسوب میشد. سر تمام چهار راه ها پلیس
ضد شورش ایستاده بود. نیروی انتظامی بیش تر از
آدم های معمولی به چشم می خورد. تا
جایی که وقتی از دوستانم جدا شدم چندین بار ماشین
عوض کردم و دور و برم را چک میکردم که
مبادا در حال تعقیب شدن باشم .
سرویس اس ام اس موبایل که در کل شهر قطع بود و
در مراکز اصلی شهر
خود خطوط مخابراتی را رژیم مخطل کرده بود. به
یکی از کافی نت های شهر رفتم تا ایمیل
هایم را چک کنم که متوجه نیروهای رژیم
شدم که در این مکان ها مستقر شده بودند .
خودم را کمی الکی با کامپیوتر سرگرم
کردم و بدون چک کردن میل هایم رفتم بیرون .
به خانه اقوامم رفتم بحث داغ اعتراضات بود.
بحثی که در تمام جمع ها
شنیده میشد هر کسی اخباری را که شنیده
بود میگفت. نکته جالب اینجا بود که همه به نوعی
ابراز نگرانی از خطر دعوای ترک و فارس
میکردند و هیچ علاقه ای به گسترش و تبلیغات
فاشیستی و دعوای قومی نداشتند
.
یکشنبه ساعت 3 بعد از ظهر رفتم بیرون تجمع قرار
بود حول و حوش ساعت 5
صورت بگیرد و مکان اصلی راسته کوچه ( بازار )
اعلام شده بود . قبل از رفتن به
آنجا اول به میدان آبرسان رفتم حدود نیم
ساعتی آن اطراف چرخ میزدم چهار راه پر از
پلیس بود و همین طور وانتی که در گوشه
چهار راه پارک شده بود و پشت آن مسلسل نصب
گردیده بود . آن اطراف مشغول چرخ زدن
بودم که دیدم حیاط پشتی هتل گسترش که در معرض
دید مردم نیست چند دستگاه اتوبوس پر از
مامور ایستاده و پر از نیروهای رژیم است
داشتم به سمت بازار حرکت میکردم که یکی
از دوستان دیگرم را دیدم که بانک در حال
ساختی را به من نشان داد که حالت
کارگاهی داشت و داخل آن دیده نمی شد و می گفت رژیم
کلی مامور داخل آن مستقر کرده
.
به بازار رسیدم روی زمین اعلامیه ای دیدم که
نوشته بود بازار را
ساعت 4 تعطیل کنید . از جلوی فرمانداری که رد
شدم داخل حیاط آنجا هم پر از نیروهای
ضد شورش بود . خیابان پر از مامور بود و
کم کم مردم در حال جمع شدند بودند . تجمع
شکل گرفت. شعار ها یی چون مرگ بر
شوونیزم – فریاد فریاد من ترکم و از این قبیل داده
میشد . که با انداختن گاز اشک آور از
سمت رژیم درگیری شروع شد. مردم با سنگ پرتاب
کردن به سمت نیروهای رژیم از خود دفاع
میکردند ورژیم با موتور به داخل جمعیت هجوم
میبردند و مردم را میزدند. بوی گاز اشک
آور چشم ها را میسوزاند و همه چشم ها اشک
آلود و قرمز شده بود. رژیم حتی به
افراد مسن و بچه ها هم رحم نمیکرد. الله اکبر
میگفتند و به فرمان رهبر و اسلامشان
مردم را میزدند. تقریبا دیگر شعاری داده نمیشد و
فقط مردم با سنگ از رژیم پذیرایی
میکردند و اعلام میکردند که از این رژیم متنفرند
. نکته قابل
توجه اینجاست که فردای آن روز کانال گوناز اعلام کرده بود "" ملت
تبریز این پاسدار ها یی که مردم را
میزنند ترک نیستند . اینها فارس هستند و فراموش
نکنید دشمن شما فارس ها هستند . شعار
مرگ بر رژیم ندهید و اماکن دولتی را با سنگ
خراب نکید/ "". جالب است که اینها
میگویند دارند با فاشیسم مبارزه مکینند اما خودشان از هرفاشیستی
بدترند. این ها ظاهرا عوامل ترک زبان رژیم را که مردم را میزنند
را نمی
بینند چون خودشان هم ماهیتی زیبا تر از این
رژیم ندارند. لابد همین پاسدارها و بسیجی ها، همین مسجد ها و بانک
ها را برای آذربایجان عزیزشان لازم دارند. تقریبا ساعت 8 بود که
بعد
از کلی دستگیری و زدن مردم عوامل رژیم جنایتکار
جمهوری اسلامی تجمع را ساکت کردند که البته باید عرض کنم که این
اعتراضات و ضد و خورد ها تا خیابان
تربیت گسترش پیدا کرده بود .
تقریبا ساعت 11 شب بود که حال روحی جالبی
نداشتم به اتفاق یکی از
دوستانم که ماشین داشت دوباره رفتیم
بیرون که هم دوری بزنیم و هم مسائل را بررسی
کنیم. از چهارراه آبرسان که رد شدیم
زمین پر از سنگ و پاره آجر بود و چهره به هم
ریخته خیابان نشان از اعتراضات و ضد و
خورد در آنجا را میداد .
دوشنبه صبح شهر در تلاطم بود و اخبار گوناگونی
از تعداد دستگیری ها
میدادند. صحبت های مردم بعد از آن سرکوب
وحشیانه روز قبل توسط رژیم کلا از حالت
ناسیونالیستی و حتی اعتراض به خاطر
کاریکاتور عوض شده بود و به نفرت کامل از رژیم
تبدیل شده بود . حتی تند رو های
ناسیونالیست هم نمی توانستند آن سرکوب را به پای
فارس بنویسند و همه از سیاست اشتباه و
فاشیستی گوناز تی وی می گفتند. بعد از ظهر آن
روز هم تجمع و درگیری در خیابان بهار به
مدت 1 ساعت صورت گرفته بود. دوشنبه شب
وقتی ساعت 8 شب در خیابان قدم میزدم
متوجه حکومت نظامی اعلام نشده رژیم شدم .
نیروهای اطلاعاتی هر چا چند جوان را
میدیدند جلویشان را میگرفتند و تفتیش میکردند و
بعضی ها را کت بسته دستگیر میکردند .
مردم شهر خبر از خانه گردی و مفقود شدن بعضی
فعالین میدادند و اینکه شبانه از روی
فیلمی که در اعتراضات برداشه شده به خانه ها
میریزند و دستگیر میکنند . مسیر اعتراض
جهت خود را به سمت شعار های زندانی سیاسی
آزاد باید گردد و محکوم کردن این
سرکوبات تغییر جهت داده بود و شعارهای ناسیونالیستی
کمرنگ شده بود .
روز چهارشنبه زمزمه های اعتراض دوباره به
رژیم و فراخوان برای پنج
شنبه در شهر پیچید و میگفتند 7000 اسلحه
مردم وارد تبریز کرده اند و این بار
مسلحانه در برابر رژیم می خواهند به
ایستند. مسیر حرکت فراخان از بازار به سمت
زندان تبریز اعلام شده بود . از طرفی
همه از وجود اسلحه ابراز نگرانی میکردند و در
مقابل خواستار آزادی زندانیان بودند
.
پنجشنبه نزدیکای ظهر بود که خبر از جنایت کثیف
رژیم در شهر پیچید
وموج نفرتی عظیم از رژیم مردم شهر رافرا گرفت.
خبر کشته شدن آیدین.
آیدین که در تبریز یک مغازه ساندویچی کوچک
داشته و همه از اینکه انسانی مهربان بود
نقل میکردند . گویا آیدین در اولین اعتراضات
رژیم مفقود میشود و چهارشنبه جنازه اش
را که به گفته کالبد شکافی تبریز بر اثر
شکنجه کشته شده به صورتی که دست و پایش
بسته شده به داخل دریاچه ای بالاتر از پارک
ال گلی تبریز انداخته شده بود پیدا کرده
بودند . خبر کشته شدن آیدین در شهر پیچیده
بود و همه از او و از این که رژیم این
کار را کرده و با انداختن جنازه با داخل
استخر عمومی شهر میخواسته ایجاد وحشت
کند صحبت میکردند . مراسم ختم آیدین در مسجد
صابر تبریز گرفته شده بود که می گفتند
مملو از جمعیت بوده و رژیم نیز مامورینش را
آنجا مستقر کرده بوده . خبر کشته شدن
آیدین جو تبریز را حزن آور کرده بود در هر
ماشینی که می نشستی و یا هر تجمع چند
نفره ای را که میدیدی از این جنایت رژیم صحبت
میکردند .
پنج شنبه علی رغم فراخوان و درگیری مسلحانه
تجمعی صورت نگرفت ولی جو
کاملا پلیسی بود
.
مردم تبریز اعلام میکردند که به زودی احمدی
نژاد به تبریز خواهد آمد
و همه میگفتند از آن جانی آن طور که
لیاقتش است پذیرایی خواهیم کرد و نیز نفرت خود
را نسبت به سخنرانی خامنه ای ابراز
میکردند و میگفتند آن جنایت کار مردم تبریز را
نفوذی معرفی کرده و منظورش از آذربایجان
بیدار نیروهای سرکوب گر خودشان است که با
کشتار می خواهند جواب اعتراضات به حق
مردم را بدهند .
یکی از بحث های دیگری که در تبریز و آذربایجان
مطرح است مراسم تولد
بابک است که هر سال 14 خرداد به مدت سه روز در
قلعه بابک برگزار میشود. رژیم از همین
الان اعلام کرده که امسال اجازه برگزاری
نخواهد داد و از همین الان ورود غیر بومیان
را به شهر کلیبر قدغن کرده. از اینسو
گفته میشود که اگر آنجا اجازه ندهند در
تبریز در میدان اصلی شهر این مراسم را
برگذارخواهند کرد .
در سفرم به تبریز به دیدن یکی از دوستان کارگرم
رفتم که جدیدا اخراج
شده بودم . رفتم از اوضاع کارگران و اعتراضات
کارگری تبریز خبری ازش بگیرم . میگفت
به اخبار خود اداره کار رژیم 4500 کارگر
طی 2 ماه اخیر در تبریز از کار اخراج شده
اند و این اخراجی ها به خاطر چندرغاز
اضافه دستمزدی بود که به حقوقمان اضافه شده
بود. آقایان کار فرمایان و سرمایه داران
هم گفته اند که از عهده حقوق کارگران بر
نمی آییم و خیلی ها را از نان خوردن
محروم کرده اند و در بعضی ادارات حقوق یک نفر
را به دونفر می دهند . یعنی از دو نفر
برده کشی میکنند ولی یک نفر محسوبشان میکنند.